تخصصت مثل همیشه ریدن به حال منه. مخصوصا وقت هایی که به خیال خودت داری بهم لطف میکنی، هرچند میدونی نمیکنی و با اونطور رفتارهاییت بدتر اون مثلا لطفت به من کوفت میشه. مثل همیشه؛ وقتایی که من می‌خوام برم دورهمی عمو و داداش‌ها! یا من میگم بریم پیش خانواده ام یا جایی که بالاخره دلخواه منه! امروزم مثلا به گفته خودت آخرش بعداز کشمکش های زیاد خواستی خواسته ی منم در نظر بگیری و بخوای من برم پیش عمو اینا! اینقدر مِن و مِن کردی تا دیگه نزدیک غروب و شب شد و وقتی خواستی از خانه بزنی بیرون تا بری از سوژه ات عکاسی کنی، گفتی من وسایلمم جمع کردم از اونجا میرم خونه ی بابام!!! اینکارو کردی که فقط با درجه ی آخرش خواسته باشی ناراحت بشی! بگی باشه حالا که تو دلت میخواد پیش اونا باشی منم از همین الان میرم خونه بابام امشبو!

وگرنه اگه واقعا مثل آدم با خودت میگفتی خب این دو هفته هست اخر هفته هاشم ول میکنه منو میبره این شهر اون شهر این استان اون استان و دنبال کارای من بوده حالا یه امشب میخواد دو ساعت بعداز مغازه برای خودش بره اونجایی که دوست داره. من که قراره خونه بابام برم امشب برم تا خونه تنها نمونم اینم بره توی دورهمی شون باشه. تو که خودت این چیزا رو نمی‌فهمی و نمیکنی هیچ وقت، ولی منم که بهت میگم و ازت میخوام، باز قبول نمیکنی. انگاری پدرمادرتو یجا ازت گرفتم تا بهت گفتم پیشنهادی دارم و اینجور کنیم مثل گل پژمرده شدی!!! همه تعبیر و تفسیرتم از این کارات و حرفات اینه که خب من نمیخوام تنها باشم، من دلم برات تنگ میشه، من دوست دارم تو پیشم باشی و...!! واقعا منو با این کارات یک زندانی میکنی و بس! فقط کاش خودتم بفهمی داری چیکار میکنی و قبول کنی دو بخوای متعادلش کنی. ولی حیف که تو فقط میگی یا باید ۱۰۰ باشی یا ۰. وقتی ازت می‌خوام متعادل باشی میگی باشه دیگه من کاریت ندارم اصلا. وقتی ازت میخوام توی مهمونیا حتی با چیزهایی که خودت فکر میکنی فقط داری شوخی میکنی منو کوچیک و تحقیر نکنی یا یچیزی رو جلوی جمع عنوان نکنی، میگی باشه من از این به بعد اگه کوچیکترین شوخیی باهات کردم!! توام دیگه حق نداری هیچ شوخیی باهام بکنی!!!

امشبم فقط میگی عکس‌هام خیلی خوب شده بود و میخواستم عکسامو نشونت بدم و... برای یه خوشحالی و ذوق عکاسیت مثلا، ریدی به حال من

خودت رفتی خونه بابات و من با ناراحتیم ماندم تنها تو خونه تا الان که ساعت ۹ و نیم شبه تو تاریکی دراز کشیدم توی مبل، شام نخوردم خونه بابا و پیش عمو هم نرفتم. مامان سهم خودشو و داداش رو گذاشته بود و بابا میرفت هیئت، منم بهشون نگفتم که اصلا تنهام و شام ندارم، به عمو هم زنگ زدم گفت شام می‌ره خونه ننه اینا. توام اونجا. احساس تنهایی خیلی بد و بزرگی گرفتم از این تک ماندن. دیگه دل و دماغ شام خوردنمم نموند. دلمم نخواست برم از بیرون غذا بگیرم بیارم خونه بخورم. نیم ساعتی هست از مغازه اومدم تو خونه خوابیدم توی مبل. اگر بهشون زنگ نزده بودم الانشم نمی‌رفتم دیگه واقعاً. نمی‌چسبه بهم. سر من من کردن تو هم بی شام موندم هم دیده شد به حالم. الانم عمو زنگ زده بهم میگه سر کوچه ام بیاین تا بریم. حالا من بهشون بگم من شامم نخوردم؟ بگم م اینقد رید به حالم که حوصلم نگرفت شام بخورم. چیزیم خونه نبود. و واقعیتش حتی ۱۰۰ هزارم پول نمانده بود توی جیبم شام بگیرم حتی. امشب برای اولین بار واقعا توی هیچ حسابم پول غذا نداشتم. چه تو حساب حقوق چه مغازه چه حتی پول نقد. همش رفته بود. امروزم ۷.۸ تومن باز قسط لاستیک و کرایه خونه داده بودم. توی دوتا حسابام سر هم ۶۰۰ تومن مونده بود اونم تو رفتنی ریختم به حساب تو هندوانه بخری ببری خونه بابات. تو حسابای من همش موند ۱۰ تومن و ۱۲ تومن و ۵۰ تومن و....

از غصه ب کسیم زنگ نزدم حالا پونصد تومن قرض بگیرم برای شامم. به درک که این وضع منه و تو قدر نمیدونی!!

الان هی داری زنگ و اس ام اس میزنی بهم که نمیخوام تو ناراحت باشی و برو خوش بگذرون و...

الانم داداش زنگ زد

بماند به یاد گار...!

نوشته شده توسط مرد متآهل در پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۲/۲۴ |