مسرور و دلتنگ از رفتن زنت به خونه باباش...بعداز شامو خونه بابات میخوری، آخر شب با داداشت میاین خونه ساعت ۱۲ و تازه میگردین دنبال ذغال و قلیون...میبینی ذغال نداری و با دوچرخه میری تو شهر ذغال میخری میاری میشینین پای قلیون...و تلاش برای وصل شدن یکی از کان فی گا و فی لتر شکنا...
وقتی رفتم ذغال بخرم، اونجا یه ماشین پراید وانت مشکی هم دیدم خوشم اومد خریدمش 😐🤪😆 قاچاقی
بذارمش مغازه بمونه پیش خودم...بعد یجور علنیش میکنم خخخ
امروز صبح که رفتم مدرسه برام نسکافه گذاشته بود بردم اونجا خوردم، ظهر هم برگشتنی رفتم فروشگاه پیش داداش اونجا هم اونا قهوه دادن بهمون... ظهر نتونستم بخوابم دیگه... تا ساعت یک ربع به چهار تو کارای گوشی و مغازه وول خوردم دیگه کم کم داشت خوابم میگرفت ولی تایم مغازه داشت میرسید و داداش هم گفته بود کلاسشو باز کنم بچه هاش نمونن پشت در...دیدم فایده نداره پاشدم رفتم...
سیستمم بهم ریخته اصلا کارای مغازه نمیچسبه بهم... فردا اگه زود بیدار (بی خواب) بشم و نتونم تلافی کم خوابیدنای اخیر و قهوه خوردنارو در بیارم، زود میرم مغازه بیینم میتونم روالش کنم...باز یه ویندوز سر دستمه و کلی دنگ فنگ بابت راه انداختن سیستمم....