من باب عمل مامان و بابا، باز پول میخوایم. سری پیش که دست مامان شکست نزدیک 65.70 تومنی هزینه شد که من گذاشتم و بعد از یکی دوماه بیمه دادش ولی چیزی نزدیک 60 تومن به من برگشت، 10 تومنشو بیمه نداد و داداشا گفتن تقسیم میکنیم بین 4 تاییمون. آخرش من گفتم نمیخواد اونم انگار من خودم خرج کردم برای مامان. فدای سرش. هرچند منتی هم نیست. اگرچه شاید اونها الان نمیگن و نمیخوان یا حداقل تو این وضع خونه سازی بهم چیزی نمیگن و نگفتن تا حالا، ولی خب قبلا کم پول ندادن بهم و دست من پول نداشتن. منم هروقت تونستم و خورد خورد پول دادم بهشون. مثلا بابا سال 98 اینا از پول بازنشستگیش 40 تومن دست من داشت که تقریبا توی بورس به فنا رفت اون اندازه از پولی که داشتم و بقیشو کمو بیش کشیدم بیرون ولی باز موند دست خودم خرجش کردم. بعداز اون خورد خورد شاید 15.20 تومنی پس داده باشم بهش سر خرج های مختلف سعی کردم بتونم جبران کنم. مامان هم 7 تومن داشت دستم. پس الان اگرم هرچیزی میدم بهشون اولا وظیفه اینه که پدرمادرم هستن، دوما سرم منت دارن و دادن بهم از قبل. سوای اینها، مامان باز تو خونه سازی 13 گرم طلاشو داد من فروختم خرج خونه ساختن کردم. اونموقع گرمی 8 تومن فروختم الان با این همه بالا پایین هنوز 18 تومنه. نزدیک 250.300 تومن پول طلاش مونده دست من و الان خودش نیاز داره به پولش و برای عمل کمر و پای خودشو بابا دارن خورد خورد باز از طلای خودش یا ا.ر میفروشن چون میدونن من دستم ندارم. الان برا عملشون باز سر هم چند ده تومنی لازمه. ا.ر گفت 100 تومن. حالا شاید با 30.40 تومن من بتونم یکی از عمل هارو راه بندازم تا بعدش بیمه بده بابارو ببریم و لازم نباشه طلا بفروشیم. من باز حساب کتابم از این که هست بیشتر بهم میریزه ولی خب نمیشه هم کاریش کرد. هرچه میاد باید خرج کنی بعد باز خورد خورد برگردونی سر جاش و خرج چیزای دیگه بکنی. تا اونجایی که جواب بده و برسونیم باید خرج کنیم برای هزینه های پیش روی خونه سازی و زندگی و دکترها و... این هفته 4.5 تومنم برای دکتر و داروی (م) هزینه کردیم. داره دارو میخوره تا این هفته باز بریم آزمایش بدیم یکی دوتا. فعلا خداروشکر جواب داده داروش و داره نفخشو کم میکنه و دفعش بهتر داره میشه انگار دیگه خوبه حالش و شکمش.

+ خودمون همچنان گهی خوب و گهی بدیم. یوقت دعواییم یوقت بعدش آشتی و تو هم خخخ. همش یاد اون حرف اوسا رضا میفتم که مضمون شعر محلیش این بود که زن و شوهر مثل ابر بهارن که یه دیقه صاف و خوبن یه دیقه بعدش گرفته و باران و دعوا میکنن باهم. شعر قشنگی داشت یادم نمیاد. همینقدر بس فعلا برم نهار خونه

+ قالبم خیلی تخمی تر شد...فکر میکردم قشنگ میشه. باید عوضش کنم

نوشته شده توسط مرد متآهل در شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۳ |