بدون قضاوت، اما دلگیر
بهش گفتم امشب چیکاره ای چیکار میکنی؟
گفت هیچی ، گفتم ی سر بریم خونه بابا اینا بعداز شام؟ گفت امشب ؟ گفتم آره. گفت اخه گفتم فیلم دانلود کنیم ببینیم باهم. گفتم امشب مهدی (برادرزادم) اونجاست میخوام ببینمش...گفت حالا مهدی رو هم چند روز دیگه دوباره میبینی یا چند شب دیگه میریم خونه بابات میگیم اوناهم بیان!
خیلی راحت میتونستی بگی خب باشه بریم. فیلمو فرداشب میبینیم. ما دیشبم نشستیم باهم فیلم دیدیم چون تو گفتی و خواستی.
چیز مهمی نبود ولی یکم یجوری تو پَرَم زد. بیشتر همونطور یهویی به سرم زد بگم ببینم الان که هیچ کاری نداریم و خوبیم و...، بگم بریم اونجا مثلا میای یا نه...میخوای ی کار ساده بکنی برام یا نه.
نشستیم هی قر خوردیم اینور اونور تا الان که ساعت شد ۹.۴۰
الانم میشینیم فیلم ببینیم و بعدشم بخوابیم!!
یجور حس میکنم اصلا میخوای منو کنترل کنی بیداری و خواب منو. میخوای تحت نظر و کنترلت باشم. این به کنار
میگی مگه تازه اونجا نبودیم (مثل همیشه) بعد میگم کی؟ میگی خب اونا اینجا بودن (۱۰ روز پیش تقریبا)، میگی خب باز میریم دیگه چند شب دیگه. انگار نه انگار مثلا من امشب خواستم اونجا باشم و گفتم مهدی رو دلم میخواد. فقط نمیدونم چرا خونه بابا تو میخوایم بریم هفته ای یکبار مرتب، زود نیست. نمیگی تازه اونجا بودیم. میریم هر هفته حداقل دو وعده هم میمونی و منم نگه میداری اونجا. شبم پنجشنبه میخوابیم جمعه ظهر یا بعدازظهر برمیگردیم. تازه باز تو شاکی میشی چرا جمعه هامون اینجوری میگذره جایی نمیریم بچرخیم یا عکاسی کنیم و...۴ سال از ازدواجمون گذشت دوتا عکس خوب (اتلیه و عکاس گرفتن) باهم نداریم...