نامه به تو
پر از احساسات و حالات ضد و نقیضم
دلم تنگه برات و از هر گوشه ی خونه رد میشم، دلتنگت میشم و یادم میاد اینجا این گوشه تو چی میکردی چی میگفتی چطور میرفتی میومدی، چطور نگام میکردی حتی چطور بحث و دعوامون بود، دلم خیلی تنگ میشه برات. همش ۷-۸ ساعته شاید که خونه ی باباتی، به رسم بعضی وقتایی که میری میمونی اونجا. یکمم دلخوریت چاشنیش هست. دلخوری ای که واقعا دلیلی براش پیداش نکردم هنوز، ولی شاید از اونوقتاس که شاید هورمونات بهم ریخته و همه چیزای ناراحت کننده ی قبل رو داری برای خودت بازبینی و مرور میکنی.
درحالی خونه داداش بودم با بابا و عمو س اینا که واقعا اصلا بهم نچسبید و مزه نداد، واقعا دلم باز نشد یه خنده ای بیاد روی لبام.
ولی با دل پری هم از کارا و رفتاراو حرفای عجیب غریبت، شاکی بودم از هر نوع موجود به اسم زن و بروزش دادم تو بحث از ازدواج و شوخی های اینطوری...
و وقتی برگشتیم خونه، دلم میخواست تو تنهایی و تاریکی کوچه همش قدم بزنم و نفس بکشم
دلگیر دلگیر
و تویی که یا واقعا باور نمیکنی دیگه دلتنگیمو، یا نمیخوای...
ولی واقعا هیچوقت نمیبینی اینو که من دستکاری میشم توسط خودت، که به اینجا میرسم. بقول پستهای اینستا، دستکاری روانی :)
صبح تا شب همش دنبال کار و مغازه ام تا کم نیاریم
توام بقول و فکر خودت، میگی منم دارم از خیلی چیزام میگذرم. مثلا لباس و تفریح و...، ولی یجاهایی یجور گند زدیم و میزنیم، که همه تلاشها و خرج نکردنای تورو ریده توش...(اگه حوصلم کشید مینویسم)