خلسه
دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۰، 18:9
چیزی که شدیدا بهش احتیاج دارم و دارم سعی میکنم ایجادش کنم،
یکی دو سه ساعت از اومدنم مغازه میگذره، اون رفت خونه و آخرش زنگ زد به مامانم گفت شام میام اونجا
انگار سلول تو بدنم ندارم، کرکره مغازه رو دادم پایین تنهایی نشستم تو مغازه لامپارو هم خامشو کردم و دارم با ولوم بالا آهنگ بیس گوش میدم که نذاره بتونم فکرکنم و از این حالم دربیام. یه ربع بیست دیقه ای میشینم و بیخیال کارای عقب موندمم!!
اندرباب پدرش و زنگ زدنش بعدا میام مینوسیم ادامه مطلب و رمزدار، بچه هایی که چندوقته اینجان اگه خواستن وب بذارن رمز بدم