مرد نوشت

قصدم این نیست زوم کنم رو اخلاقاییش که منو اذیت میکنه، اخلاقای خوبم زیاد داره. ولی اخلاقاییش که میگم تو این دوره زمونه و گرونی و سختی، خیلی رو مخ هست. از اول نامزدی و حتی بعداز خواستگاری همش بهش گفتم میخوایم خونه بسازیم، باید خرجای اضافی رو حذف کنیم، بسازیم باهم و...، اون فقط قولاً گفت آره قبول دارم و...ولی هروقت وقتش شد گفت من نمیتونم خب و مگه خونه بدون فلان میشه و بدون فلان میشه و...هرجا گفتم پول سیو‌کنیم، اون گفت نمیتونم. خدا میدونه بیشتراز اینکه پول سیو نشده ناراحت اینم که اون نمیتونه یا نمیخواد اینو درک کنه و درک نمیکنه که باید اولویت قائل بشی بین کارهایی که میخوای بکنی. این درک نکردن و اینقدر کوتاه بینیش خیلی اذیتم میکنه، تا حالا بهش نگفتم که تا حدودایی منو سرد کرده از خودش این اهمیت بیش از اندازه به ظاهر، مخصوصا ظاهر خونه. مخصوصا ست شدن و به هم اومدن رنگ وسایل و فرش و دکور و دکوری خریدن و...! استدلالش هم اینه که مگه خونه بدون دکوری میشه؟ بدون مبل میشه؟ بدون تخت خواب میشه؟ نه نمیشه! مبل ۱۰ تومنی رو ۳۵ میلیون خرید و گفت من این رنگ و مدل چشممو گرفته و هروقت صحبتش شد اینقد مقاومت کرد که کشید به بحث و دلخوری و بیخیال شدیم، تخت خواب باهم اولش دیدیم خوشمون اومد با تشکش میشد ۱۵ تومن، باز چرخید رفت یکی دید شد ۳۵ تومن و گیر داد این قشنگتره و عوضش محکم تره و کار میکنه و...، هر وقت صحبت از آتلیه و ارایشگاه و مراسم عروسی و...شد گفت من یا عروسی نمیخوام یا یه عروسی خیلی خوب میخوام، عکسهای خیلی خوب می‌خوام و... اینقدی سر این موضوعا تاکید داره که من یوقت فکر میکنم اصلا قصدش از ازدواج گرفتن عکس و فیلماش توی آتلیه و باغ و آرایشگاه رفتنش بوده برغم دلتنگیاش و اینی که چقد میخواد پیش من باشه. اینقدر سر این جور خواسته ها گیر شده و باهم بحث کردیم که واقعا هر موقع اسممو صدا میکنه میگم باز الان یچیز دیگه میخواد بگه. آخرسر هم فعلا قسط وام ازدواجش افتاده گردن خودمون تا حدودایی، بجای اینکه باباش متقبل جهیزیه دخترش بشه. با اینکه داره هم. هزار جور خرج و قسط میارن و...، فقط موقع قسطای وام این میشه تا میشینی پیشش میگه ندارم و چکام رسیدن و شرایط سخت شده و...، ولی داشت ۹۰ میلیون بده موتور برای پسر ۱۵ ساله اش که ماهی ۴ میلیون قسط اونو بده، برای خودش بره کلاس چند نوع ساز و موسیقی و ماهی ۵ میلیون بده وسایل بخره چندتا چندتا و بره یه شهر دیگه کلاس موسیقی‌. یا هردفعه برن سری سری وسایل خونه مثل یخچال و تلویزیون و گاز و .... عوض کنن یکجا ۵۰ میلیون و قسطیش کنن. فقط ماهی ۱۳۰۰ قسط ازدواج و جهیزیه دخترشونو ندارن انداختن گردن خودمون گفت هردو کارمندین باید از پس زندگی خودتون بربیاین همون دو روز بعد عقد خونشون نشسنیم صدامون کرد اینارو بهم گفت با لحن مثلا ملایم!!

ندارترین پدرا و پولدارترین دخترا هم دیگه پدرشون براشون جهیزیه میخره!! اونوقتا که میگفتم از پول و وام ازدواجهامون سیو کنیم می‌گفت این وام ازدواجمه بذار هرچی لازم داریم بخریم کامل بابام قسطشو میده و بابامه وظیفشه بده و برام بخره و...، تازه میخواست علاوه بر این وام، ماشین ظرفشویی و چیزای دیگه هم باباش براش بخره سر جهیزیه!! خخخ خرید، ده بار. قسط ازدواجشم گردن نگرفت. حالا میبینیم برای عروسی پسرش هم پنج سال دیگه چیکار میکنه و چیا میخره و چه ریخت و پاشی میکنه

اینقدری سر این مسائل باهم بحث و بقول خودش چونه میزنیم که میگم کاش با یکی ازدواج میکردم که سنش بیشتر بود، عاقلتر بود، پخته تر بود. رفت هرچی دکوری ریز و درشت و تابلو و کنسول و آینه و...خرید برای خونه علی رغم مخالفتای من و همه توضیحای من که ما قراره خونه بسازیم تو زمینمون خیلی به پول احتیاج داریم بذار الان که پول دستمونه و میتونیم سیو کنیم. الان نکنیم کی بکنیم دیگه؟ گفت الان اینارو بخریم بعدا کار میکنیم پول جمع میکنیم خونه هم میسازیم. الان اینارو نخرم خونه بسازیم دیگه نمیتونم اینارو بخرم!! میگم الان که پول درشت دستمون داریم اگه خونه بسازیم این تیکه های کوچیک رو دیگه نمیتونیم بسازیم ولی اگه این پوله خرج بشه بعدا میخوایم هزینه درشت سیو کنیم و خونه بسازیم؟ می‌گفت اره اول وسایل خونه مهمه، نه خود خونه!!! :))) خب من الان چی میتونم بگم به همچین استدلالی؟ کدوم عقلی این حکم رو می‌تونه بده خدایی؟

اینقد از این دست حرفا و دلخوری ها از درک نکردن موقعیت و وضع اقتصاد کشور و خودمون دارم که واقعا نمیدونم به کی میتونستم بگم اینارو. اینجارم شاید هیچوقت هیچکسی نخونه و نشنوه ازم، یا راهی نذاره جلوی پام، ولی خودمو سبک می‌کنم حداقل. بارها به خودم میگم کاش می‌رفتیم مشاوره های درست درمانی قبل از ازدواج. از نظر سلیقه هیچ چیزمون بهم نخورده تا الان. خیلی بحث ها هم کردیم سر این تفاوت سلیقه. به حدی که اگه یکیمون از یچیز خوشش بیاد خودمون میدونیم اون یکی احتمالا از اون خوشش نمیاد!! هرچند من همیشه چیزاییم که اون خریده رو نهایتا راضی شدم بهش و قبول کردم و کنار اومدم باهاشون، ولی انتظار داشتم اون یکم یجاهایی بیشتر نظر منم اعمال میکرد. هرجا من نظری دادم اون گفت قشنگ نیست، به دکور خونه و فرش و دیوار و...نمیاد، نقطه به نقطه ی خونه رو از روی عکسهای اینستاگرام چید و خرید و گفت چه ربطی داره اینا سلیقه خودمه من خوووودم اینارو دوست دارم. ولی بخدا عکس و پستهایی که برام فرستاده بود رو که میبینم یوقتا، میبینم عین همون چیزایین که سفارش داده و الان تو خودمونم هست. نمیگم گرانترینارو خرید برای دکور خونه ولی اینش حرصم میداد که هرچی اینستا بود رو خرید!! هرچی خواست بخره از اینستا پیدا کرد و رفت یا از بازار خریدش یا از دیجی کالا یا از همون اینستا. اینقدی می‌ره اینستا برای این چیزا و انتخاب کردن خریداش که واقعا از اینستا متنفر شدم. دوست دارم هرچی زودتر این خریدا و عروسی و اینستا تموم بشه، اونوقت اگه باز تو این حال بود بهش بگم پس چی شد، تو میگفتی الان بخاطر خریدام میرم اینستا؟! اونی که اوایل می‌گفت من سه روز یکبار میرم اینستا، الان هروقت میبینمش واقعا تو اینستا تا الان دنبال وسایل و دکوری میگشت، بعدش شد لباس عروس و آرایش و آرایشگاه و ژست عکاسی و آتلیه و...، بعد اونم میگه میخوام برم لباسامو بخرم. هر حرف و جمله ای ازش میخوام بنویسم میبینم واقعا خودش میشه یه سرتیتر دیگه. یه مدت هم گیر داد برم کلاس عکاسی و لنز و دوربین بخرم برم از مردم عکاسی کنم. به هزار زور راضیش کردم الان وقت و موقعیتش نیست و هزینه شم نداریم. وسط خرج های جهیزیه خریدن و خونه اجاره کردن و هزینه عروسی و...، میخواست ۵ میلیون بده کلاس عکاسی یه مرحله، ۱۰ تومن بده لنز دوربینشو عوض کنه، قبلا هم خودش ۶-۷ تومن داده بود دوربین خریده بود!! :-))

یه مدت گیر داد برم چشممو عمل کنم عینکمو بردارم و لیزیک کنم! اینم تو لیست کاراش مونده هنوز

نمیدونم چرا این همه برنامه و آرزو و...رو دوران مجردیش عملی نکرده بود، همشو گذاشته بود شوهر کنه بعد.

علی رغم همه علاقه ای که بهم داره، این اخلاقا و مهم نبودن موقعیت و وضع اقتصادی و اینطور مسائلش آزار دهنده بوده و هست، کاش می‌تونستم بهش بگم واقعا داره رو نگاهم بهت اثر میذاره، علاقمو تحت تاثیر میگیره، دلخورم میکنه ازت، دیگه نمیتونم بهت تکیه کنم برای پیشرفت زندگیم، برای بهتر شدن اوضاعم. چون فکر میکنم تو اگه ۱ میلیارد هم الان دستت داشته باشی نهایتا یک ماه میکشه تا اونو با غیر ضروری ترین چیزا خرجش کنی!! و دو ماه بعدتو نبینی و در نظر بگیری، یا نهایتا خوش بینانه و خوش خیالانه و با لحن کودکی و خودتو اون راه زدن بگی تا اونوقتم یچی میشه دیگه جور میشه کار میکنیم و...، یا حتی نشدم نشده دیگه چیکار کنم!!! تا حد خیلی خیلی زیادی نوع تربیت و برخورد خونواده رو دخیل میدونم تو اینطور شدنش. هم نوع برخورد مامان که هروقت اون از این حرفا میزنه و چیزی میخره فقط بسنده میکنه به این که بگه برا چیته اینا و یه تذکر جدی بهش نمیداده، همم برخورد بابا که اونم خیلی بیخیال خرج میکنه هرچیزی که داره رو، باز شاید یوقتایی تذکرایی بده، مثلا می‌گفت چیزای اضافه نخرید روزگار سخته پول دراوردن سخته و بدونید چیکار میکنید و زندگیتونو مدیریت کنید هردو شاغلید حقوق دارید باید از پس زندگیتون بر بیاید و...، و اون مسخرش میومد و خودشو میزد اون راه و من بیشتر حرص میخوردم. مثلا وقتی خود بابا در حالیکه وضعش چندانم خوب و عالی نیست خب در حدیه که زندگیشون خوب میگذره، و احتیاجی به این موضوع ندارن، میره نزدیک ۹۰ میلیون میده قسطی موتور تریل میخره میذاره زیر دست پسرش که ۱۶ سالشه، بعدم میگه دستو بالمون بسته ست و...، معلومه که اینم میگه بابا داره و وظیفشه جهیزیه بخره برامو بمن چه و...، پولای نقد وام ازدواجشو کلا خرج میکنه و چند ده تومنم باز از بابا میگیره همشو خرج میکنه، بازم کم میاره و الانم میگه بابا هم نداره فعلا. اولش قرار گذاشتیم بریم ماه عسل چون بخاطر فوت مادربزرگش نمیشد عروسی بگیرن مثلا، گفت میرم ماه عسل باید اتلیه و آرایشگاه و لباس عروس و هتل و غذای خوب بریم مسافرت خوبی، مثلا کیش! که همون هزینه های یه عروسی ورمیداشت. خب اسمش مثلا ماه عسله؟ مسافرته؟ یعنی با هزینه کم و آسان گیری عروسی و زندگیتو سر بیاری و بری سر خونه زندگیت باهم بسازی تا پیش برین باهم و پیشرفت کنین. گفتیم خب اوکی ماه عسل در هرصورت هزینش کمتره برنامه ریزی کردیم براشو آخرسر با هزار بحث و بهونه گیری آخرش رفتیم بجایی راضی شد که گرونترین نقطه شهرمون خونه پسند کرد درحالیکه کاملا برخلاف اون چیزایی بود که خونه های قبلی و ارزونتر رو بخاطرشون رد میکرد، نه نور داره، نه اتاق خواب بزرگی داره، نه پارکینگ آنچنانی و...، هروقت بهش گفتم سخت گیری نکن سر خونه گفت باشه تو هر خونه ۶۰ متری هم که بگیری من میام توش ( به ناراحتی و کنایه که یعنی بدترین شرایطم زندگی میکنم و کنار میام تا تو راضی بشی و ...) ولی عملا نمیتونست و اگرم میومد همیشه میخواست حرفشو بزنه و ارامشو ازمون سلب کنه. مثل عکسها و آرایش عقدش که اونوقتم میخواست بره مرکز استان و من ازش خواستم شهر خودمون بره، با اینکه اونم باز خودش پیدا کرد و رفت ولی مثل یچیز تهوع آور الان ازشون یاد میکنه و حتی نرفت از اتلیه عکسا و شاشی عقدمونو بگیره بیاره!!! یعنی اینقدر بد شدن عکسا و آرایشش!! درحالیکه واقعا بد نبودن اصلا و اون فقط بیش از حد حساسه. میگه من یچیزی میخوام فقط باب میلم باشه و خوب باشه، بعد عجیبه که همچین چیزی اصلا دور ور خودمون و با هزینه کم امکان نداره پسند کنه. برای ارایش و...عروسی به شهر خودمون راضی نشد و هی می‌گفت اینجا آرایشگاهاش مزخرفن و اینجا کورمانده و...، حتما میرم مرکز استان آرایشگاه و آتلیه و...، تا چند روز پیش که گفت دوستش برای عروسیش داره یه استان دیگه تالار و آرایشگاه نوبت میگیره و می‌گفت منم اگه میخواستم سخت بگیرم مثل اون میرفتم اونجا میگفتم آرایشگاه برم، بعد خودشم گفت الان استان ما خیلی مزخرف هست و هرچی نگاه میکنم آرایشگاهاش اصلا خوشم نمیاد و...، منم برم اونجا (استان دیگه ای که دوستش رفته)، دیگه واقعا ناراحت شدم ازش و دلخورشدم ازش، اونم باز زیر حرف نمیرفت و با توضیح و خواهش تمنا راضیش کردم بیخیال شدن در عین ناراحتی و ناراضی بودنش باز.!! بزام جالبه خودش اوایل می‌گفت چرا دختر پسرا سخت میگیرن سر خونه زندگی رفتن و ازدواج کردن. یکی دوبار بهش گفتم پس سخت گیری چیه دیگه؟

واقعا دلم میخواد بهش بگم ما هر دو روستایی هستیم. هردو از یک سطح و طبقه اجتماع هستیم و الانم هردو از یک سطح شغلی برخورداریم چرا نمیخوای قبول کنی داری خیلی بالاتر از سطحمون تصمیم هاتو میگیری!!

دلم نمیخواد این اصطلاحو بکار ببرم ولی واقعا هرآنچه که مجردی تو خونه خودشون نداشته و نمیتونسته رو از من و با من میخواد!

روستای اونها خیلی دور تر از ماست به مرکز همین شهر کوچیک خودمون و واقعا...، ۲۲ ساله اونجا زندگی میکنه، ولی الان بمن میگه من از روستا متنفرم و...، تا الانشم خونشون مبل نداشتن و بقول خودش باباش علیرغم خواسته اینا الانم مبل نمیخره تخت نمیخرهژ ولی اومد با من دست گذاشت رو گرونترین مبل و تخت خواب. سر دو تیکه وسیله ما میتونستیم ۳۰ میلیون تومن کمتر خرج کنیم و اونو بذاریم کارهای جواز ساخت خونمونو بکنیم باهاش، وام ازدواج من مالیده شد زمین با اجاره کردن خونه تو بالاشهر، بعد دقیقا شبی که خواستیم بلیت مسافرت و ماه عسل اوکی کنیم یکهو بابا ابلاغ کرد عروسی میگیریم!! من موندم و هزینه ی عروسی گرفتن که ندارم!! برو درخواست وام بده باز از اداره!!! گفتیم دیگه همه این وام رو خرج نکنیم، الان طوری پیش بینی میشه که اون وامم خرج بشه کاملا، باز کم خواهیم اورد. واقعا نمیدونم از کی باید قرض بگیرم مثلا و چطوری میتونم برگردونم این قرضو. استدلال: عروسی یکباره و باید همه چی خیلی خوب باشه و من راضی باشم ازش.

خیلی دق آور هست برام، فکر نمیکردم قسمت قبل از عروسی و سر خونه رفتنم اینقد بولد و بحرانساز بشه. فکر میکردم قسمت مهم زندگی بعداز عروسی باشه و خیلی بیشتر از اینها بشه انتظار داشت از زن برای زندگی. خودشم میگه تو دیگه خیلی انتظار داری از من:|||| خیلی آخه؟

هرچی بهش گفتم درساتو سرسری نگیر، با استادت لج نکن اونی که قدرت داره و زور دستشه اونه و اونی که کارش گیره و دردسر میشه براش تویی، گوش نکرد، سر امتحان نرفتو پروژه درست حسابی تحویل نداد تا یه درس دو واحدی مزخرف رو این ترم سومین ترمی باشه که میخواد پاس کنه!! سر بی اهمیتی!! حداقل اگه استاد عوضی بود، نصفشم تو مقصری بخاطر سرسری گرفتنش و این استدلال که حالا سرکار میخوایم بریم چیکار کنیم، دانشجویی راحت تریم دیگه. نتیجش شد این که الان دوستاش فارغ التحصیل شدن و این و چندتا از دوستاش موندن یه ترم اضافی با ۱۶ واحد پاس نشده ی ایشون درحالیکه ما مهرماه میخوایم عروسی کنیم و بریم خونه خودمون، بعد بعداز عروسی ۴ ماه میخواد بره دانشگاه و من شنبه تا پنجشنبه بمونم خونه تنها تا در هفته اون یک روز بیاد خونه!! هرچی بهش میگفتم بذار عروسی و اجاره کردن خونه رو بذاریم بعداز تموم کردن دانشگاهت، هربار گفت تو عین خیالت نیست مهم نیست برات زودتر بریم خونه خودمون زندگی کنیم و چرا تو مثل من نیستی و حتما من بیشتر دوستت دارم و...، یا همچنان خوش خیالانه گفت نه بابا تا دو شنبه سه شنبه کلاسمونو جمع میکنن حداقل نصف هفته رو میام خونه ام، الانم که تا پنج شنبه براشون کلاس گذاشتن روزی یک یا نهایتا دوتا کلاس، میگه من که نمیمونم خوابگاه و دانشگاه!! هر روز رفت و امد میکنم. یا حالا میریم دانشگاه امیدمون به اینه که استادا کلاسامونو جابجا بکنن و یا کلاسمون مجازی بشه و بتونیم زودتر بیایم خونه... زهی خیال باطل.

قسمت زیادی از درک نکردن وضع اقتصادیمونو در جایگاه یه خانواده مدیون این هستیم که دوران دانشجوییش حقوق گرفت و هرچی خواست خرید و هرطور خواست خرج کرد و خانواده هم کاریش نداشته و گفته حقوق خودمه :))) الان ی چیزایی شده عادت براش که انجامشون داغون کردن خونه و وضع جیبمونه و کنار گذاشتنشونم که ترک عادت میگن موجب مرض هست، واسه ما موجب دلخوری و قهر هم هست:)))

بارها بهش گفتم من دلم میخواد خیلی خوبتر از این باشیم باهم، یکاری کن من دلم باز بمونه برای ابراز علاقه بهت. نذار دلمون از هم لکه دار بشه. هرچیزی مانع میشه چه از طرف من چه از طرف تو بیا برش داریم. منطقی باشیم با زندگی، جدی باشیم. بهش میگم ما عقد کردیم داریم عروسی میکنیم باید مثل دوتا آدم عاقل برخورد کنیم باهمو با زندگی. وقتی ازش می‌خوام منطقی باشه یا موقعیت درک کنه، بهش برمیخوره!!

بخوام همه دلخوریامو بگم واقعا میشه یه کتاب. تا اینجا بس؟

تو یه پستی دیگه هم حتما به خوبیاش میپردازم مفصل میگم، ولی واقعا امشب دیگه داشتم میترکیدم. همین که خودمو خالی کنم اینجا فقط بس بود.

نویسنده: مرد متآهل نظرات:
© مرد نوشت